تبليغاتX
یادداشت های رضا نصری
 مذاکره به سبک آمریکایی

در مقطع فعلی، آمریکایی‌ها دلیلی برای ورود به مذاکره با ایران نمی‌بینند .  همان‌طور که رابرت گیتس - وزیر دفاع جدید - اخیراَ اظهار داشته، تا زمانی که آنها نتوانند از موضع قوی‌تری وارد گفتوگو شوند، مذاکره برایشان جذابیتی نخواهد داشت. آمریکایی‌ها نمی‌خواهند سر میز  مذاکره‌ صرفاً‌ با ایران به چانه‌زنی و تبادل امتیاز بپردازند. آنها می‌خواهد ایران را وادار به تغییر رفتار و  تمکین با خواسته‌های کلان خود سازند و  ظاهراً در مقطع کنونی برای چنین کاری اهرم‌های فشار لازم را در اختیار ندارند.  این اهرم‌ها احیاناً، با تضعیف ایران از طریق تصمیمات آتی شورای امنیت، و با ضربه زدن به سپاه پاسداردن و حوزه‌ی نفتی ایران طی چند ماه آینده به دست خواهد آمد و  آمریکا - به اعتراف خانم رایس هنگام حضورش در برابر کمیته‌ی روابط خارجی سنا - فعلاً در همین جهت در حال حرکت است.  در واقع، می‌شود این‌طور برداشت کرد که با فرستادن ایران به شورای امنیت، بسیج کردن جامعه‌ی جهانی علیه ایران،‌ افزایش نیرو در منطقه و دامن‌زدن به  جنگ روانی،  آمریکا در سدد چیدن زمینه‌های لازم برای یک مذاکره‌ی نابرابر  با تهران است.

با این تحلیل می‌شود علت بی اعتنایی آمریکا به پیشنهاد همکاری مهم ایران در سال ۲۰۰۳ - هنگامی که ایران از موضع بالاتری دست همکاری دراز کرده بود - و کارشکنی‌های مقطعی ایالات متحده در طول مذاکرات تروئیکای اروپایی با ایران را نیز توضیح داد. ناکام ماندن تلاش‌‌های بی وقفه‌ی آقای لاریجانی - با وجود برخورداری از پشتیبانی حکومتی - در ایجاد هر چه سریع‌تر یک کانال ارتباط رسمی با آمریکا را نیز می شود در همین چهارچوب مورد بررسی قرار داد.

متاسفانه، پرونده‌ی هسته‌ای مستمسکی شده که آمریکا جهت پیشبرد پروژه‌ی فوق از آن استفاده می‌کند و دولت احمدی‌نژاد، با اتخاذ سیاستی به ظاهر مقابله‌جویانه و بی احتیاط، کشور را  در جهت دلخواه آمریکا  هدایت می‌کند.

تنها پنج هفته به پایان ضرب‌الاجل ۶۰ روزه‌ی قطعنامه‌ی ۱۷۳۷ باقی مانده و سوأل اینجاست که بر چه اساس و با چه استدلالی آقایان لاریجانی و احمدی‌نژاد فکر می‌کنند که آمریکا در این مقطع به دعوت‌های تلویحی و آشکار ایشان به مذاکره پاسخ مثبت خواهد داد؟‌ آیا برای یک مذاکره کننده‌ی آمریکایی منطقی تر این نیست که "چند قطعنامه‌ی دیگر" هم صبر کند تا موقعیت سیاسی، اقتصادی و نظامی ایران از آنچه هست ضعیف‌تر شود و بعد وارد مذاکره شود؟ 

|+| نوشته شده توسط رضا نصری در جمعه بیست و نهم دی 1385  |
 حمله آمریکا به ایران: یک سوال بی جواب با یک راه حل

جواب دادن به این سوأل که آیا آمریکا در موقعیت فعلی اش قابلیت حمله به ایران را دارد یا نه کار آسانی نیست.  گمان نمی‌کنم حتی سیاستمداران آمریکا هم قادر باشند با قاطعیت تمام به این پرسش پاسخ دهند. آنچه می‌توان گفت این است که حداقل در ظاهر شرایط برای جنگ‌طلبان دستگاه سیاسی- نظامی ایالات متحده از چهار سال پیش که به عراق لشگر کشیدند دشوارتر شده است. هم از نظر شرایط داخلی و هم از نظر بین‌المللی.

از نظر داخلی، تجربه‌ی تلخ جنگ عراق - که بسیاری در آمریکا  آن را  علناً‌  "شکست"  می‌خوانند -  افکار عمومی این کشور را به شدت علیه یک ماجراجویی جدید بسیج کرده است. ترکیب کنگره‌ی جدید نیز به گونه‌ای شده که - همان‌طور که سناتور بایدن در نشست اخیر کمیته‌ی روابط خارجی سنا با کاندلیسا رایس مکرراً به او گوشزد می‌کرد -  با افزایش هرگونه اقدام تنش‌آفرین در منطقه مخالفت خواهد کرد. تغییرات و جابجایی‌هایی که در ترکیب دولت و دستگاه دیپلماسی آمریکا پس از پیروزی دموکرات‌ها در انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره نیز صورت گرفته، قطعاً در افزایش نفوذ طیف معتدل‌تر جمهوریخواهان در روند تصمیم‌گیری در حوزه سیاست خارجه بی تاثیر نخواهد بود.     

از نظر بین‌المللی نیز، آنچه سابقاً به عنوان "نیروی ائتلاف" مطرح می‌شد در حال از هم‌گسیختگی است و نزدیک‌ترین متحدین آمریکا هم تدریجاً در حال دوری جستن از سیاست‌های جرج بوش در خاور میانه هستند. دولت بریتانیا، که از متحدین استراتژیک و سنتی این کشور محسوب می‌شود، تا پایان ماه می سال جاری‌ ۳۰۰۰ تن از ۷۰۰۰ نیروی مستقر خود را از جنوب عراق به کشور بازخواهد گرداند و لهستان نیز،  به عنوان دوَم ارتش حامی ایالات متحده،‌ به زودی این "ائتلاف" را از حضور و همکاری ۹۰۰ سرباز خود محروم خواهد ساخت. تغییر دولت‌های راستگرای اسپانیا و ایتالیا در سال‌های گذشته، و احتمال قوی روی کار آمدن دولت سوسیالیست سگولن رویال تا چند ماه آینده در فرانسه، جوَ عمومی جهان غرب را قطعاً‌ از آنچه بود برای یک ماجراجویی جدید آمریکایی نامساعدتر خواهد ساخت.

امَا با وجود این، عوامل و استدلال های زیاد دیگری باعث می‌شوند که کم‌تر کسی بتواند  به ضرس قاطع از مشاهده ی  شرایط فوق نتیجه‌ بگیرد که ایالات متحده  به ایران حمله نخواهد کرد. به نظر من مهم ترین این استدلال ها از این قرارند:

۱- اوّل اینکه یک سال نیم بیشتر از صدارت غیر قابل تمدید تیم جرج بوش باقی نمانده است. در نتیجه دولت بوش،‌ دولتی است که فارغ از ملاحظات و احتیاط‌‌های انتخاباتی، بی پروا از شکست،‌ و جهت پیشبرد هر چه سریع‌تر پروژه‌ی ایدئولوژیک و جاه‌طلبانه خود در خاور میانه،  تصمیم خواهد گرفت. بسياري معتقدند که احتمالِ قویِ پیروی دموکرات‌ها در ریاست‌جمهوری ۲۰۰۸ - به رهبری چهره‌های محبوبی مانند سناتور هیلری کلینتون یا باراک اوباما - از هم‌اکنون این بی پروایی را در جمهوری‌خواهان تندرو تقویت کرده و ناخودآگاه این گروه را به سمت قماری خطرناک سوق خواهد داد.  

۲- دوَم اینکه سیستم سیاسی - نظامی  آمریکا،‌ بر اثر اقدامات رئیس‌جمهور‌های پیشین، تصمیمات دادگاه عالی در تفسیر قانون اساسی و عرف حاکم بر دستگاه تصمیم گیری آن کشور،  به گونه‌ای شکل گرفته که - هر چند قانون اساسی تصمیم به اعلام جنگ را منحصراْ  در اختیار کنگره قرار داده - رئیس‌جمهور می‌تواند بدون جلب رضایت آن (یعنی بدون اعلام رسمی جنگ) اقدام به "لشگرکشی" کند. در واقع در تاریخ آمریکا - که از بدو تاسیس تا کنون ده‌ها کشور را هدف عملیات نظامی خود قرار داده - تنها پنج بار کنگره‌ به رئیس‌جمهور مجوز جنگ داده است:‌ در سال ۱۸۱۲ علیه انگلیس‌، سال ۱۸۴۶ علیه مکزیک، سال ۱۸۹۸ علیه اسپانیا و جنگ‌های اوَل و دوَل جهانی‌، در سال‌های ۱۹۱۷ و ۱۹۴۱. در هر یک از این موارد کنگره با درخواست رئیس‌جمهور به کشورهای فوق اعلام جنگ کرده است. در دو مورد دیگر -  مورد الجزایر در سال ۱۸۱۵ و مورد یوگوسلاوی در سال ۱۹۹۹ - حتی مخالفت صریح کنگره با جنگ مانعی برای پیشبرد "عملیات نظامی" رئیس دولت نشده است. 

قابل ذکر است که جنگ کُره،  جنگ ویتنام، جنگ خلیج اوَل و جنگ یوگوسلاوی، به عنوان مهم‌ترین جنگ‌های آمریکا در نیم قرن اخیر، همگی یا بدون مجوز کنگره، یا با مجوزی عطف به ماسبق، یعنی  پس از آغاز عملیات نظامی یا در پایان آن،‌ صورت گرفته‌اند. در واقع،‌ اقدام به لشگرکشی در حالی که کنگره با جنگ مخالف است، تنها یک هزینه‌ی سیاسی داخلی دارد که احتمالاً‌ دولت جرج بوش - با توجه به آنچه در نکته‌ی اوّل ذکر شد - حاضر به پرداخت آن خواهد بود.

۳- شعله‌ور شدن آتش میان شیعه و سنی - از لبنان تا عراق - جایگاه و موقعیت استراتژیک ایران را به عنوان سردمدار و بزرگ‌ترین حامی شیعیان در دنیای اسلام، نزد کشورهای عرب (اکثراً سنی) به مراتب ضعیف‌تر از پیش کرده است. به گفته‌ی برخی کارشناسان، حمایت بی دریغ و  یکجانبه‌ی ایران از حزب‌الله شیعه در لبنان، که با متزلزل ساختن دولت سنیورا موجب  اعتراضات شدید جمعیت سنی آن کشور (و سایر کشورهای سنی) شده است، از یک طرف، و خشونت‌های قومی - مذهبی در عراق از طرف دیگر - به اضافه‌ی هراس شدید همسایگان نسبت به دستیابی ایران به تکنولوژی هسته‌ای -   افکار عمومی ساکنین منطقه را نسبت به اقدام نظامی آمریکا علیه ایران به مراتب مساعد‌تر از پیش کرده است.

اظهارات جدید حسنی مبارک علیه ایران، مواضع تحریک‌آمیز اخیر شیخ‌نشین‌های خلیج، انفعال  سوریه،  و تیره شدن روابط ایران با کشورهای عضو  شورای همکاری خلیج فارس از نشست پارسال تا کنون، همگی مبیَن انزوای خطرناکی است که ایران - به ویژه پس از روی کار آمدن دولت احمدی نژاد - دچارش شده است. انزوایی که ایالات متحده در شرایط فعلی قطعاً  از آن سود خواهد جست.

۴- در تحلیل اینکه آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد یا نه، نمی‌توان اقدامات و تصمیمات اخیر دولت بوش در حوزه‌ی نظامی را نادیده گرفت. در این راستا، اعزام ناو هواپیمابر جدید آمریکا به خلیج فارس،‌ آزمایش موشک‌های ضد شهاب  "ارو"  در اسرائیل،  نصب سیستم دفاع ضد موشکی پاتریوت (Patriot) در منطقه‌ي خليج فارس (ضد موشک‌های شهاب ایران)، ارسال ۲۰۰۰۰ نیروی جدید به عراق، و حمله‌ي تحریک‌آمیز اخير نيروهاي آمريكايي به دفتر کنسولگری ایران در اربیل، را می‌توان از جمله اقداماتی برشمرد که جمعاً حکایت از یک  زمینه چینی نظامی دارند.

در هر حال، همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد،  پیشبینی اینکه سرنوشت روابط آمریکا و ایران چگونه رقم خواهد خورد، کماکان کار مشکلی است. با وجود سبک و سنگین کردن تمام شرایط ذکر شده، باز هم برای بسیاری از کارشناسان دشوار است که بگویند کدام کفه‌ی ترازو سنگین‌تر است. قطعاً کسانی که در ایران در موضع تصمیم گیری در حوزه سیاست خارجی قرار دارند نیز با همین ابهام و دوگانگی در تحلیل رو به رو هستند. با این تفاوت که آنها مجال اشتباه ندارند و خطایشان می تواند ایران را با خطرات جدی مواجه سازد. در واقع،  این پرسش که آیا آمریکا قادر است در شرایط فعلی به ایران حمله کند یا  نه، پرسشی است که جواب ندارد. امَا راه حل دارد. 

راه حل‌اش هم برای قریب به اتفاق کاردانان مسلم است و بارها توسط مراجع مختلف تکرار شده:  تحلیل نهایی از قابلیت حمله  آمریکا به ایران  هر چه باشد، موضوعیتی ندارد. در شرایط کنونی و با توجه به ظرفیت های فعلی کشور، تنها رویکرد قابل قبول، احتیاط پیشه کردن و پیشگیری از کوچک‌ترین احتمال حمله است. و تنها راه پیشگیری نیز  - ولو اینکه راه حلی موقَت باشد - حل و فصل هر چه سریع‌تر معضل پرونده‌ی هسته‌ای است، قبل از اینکه ضرب‌الاجل ۶۰ روزه‌ اش در شورای امنیت به پایان برسد. پرونده‌‌ای که در هر صورت،‌ قوی‌ترین برگ آمریکا برای توجیه حمله‌اش به ایران خواهد بود.

|+| نوشته شده توسط رضا نصری در شنبه بیست و سوم دی 1385  |
 وبلاگ انگلیسی
چند روز پیش وبلاگ جدیدی به انگلیسی درست کردم. هدفم از این وبلاگ  بیشتر ارائه ی دیدگاهی در دفاع از مواضع مشروع و قانونی ایران در صحنه بین المللی است. مدَت کمی است که شروع کرده ام امَا نسبتاً استقبال خوبی از آن شده. در هر حال آدرس وبلاگ این است. خوشحال می شوم اگر  نظر بدهید. 
|+| نوشته شده توسط رضا نصری در جمعه بیست و دوم دی 1385  |
 الگوی رفتاری جامعه جهانی با ایران

قطعنامه‌های شورای امنیت در مورد ایران، عمدتاً در فواصل سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۱ میلادی صادر شده‌اند. یعنی از زمان اشغال سفارت، تا پایان جنگ و سپس در مرحله‌ی اجرای آتش‌بس. در این رابطه،‌ دو قطعنامه در مورد اشغال سفارت آمریکا در تهران (۱۹۷۹) صادر شده - که در آنها،‌  ضمن تاکید بر غیر قانونی بودن اقدام ایران علیه دیپلمات‌های آمریکایی، شورای امنیت‌ خواستار آزادی گروگان‌ها می‌شود - و شانزده‌تای دیگر مستقیماً مربوط به مسائل جنگ ایران و عراق می‌باشند.

از سال ۱۹۹۱،‌ یعنی از ۱۶ سال پیش تا کنون، شاهد دو قطعنامه‌‌ی دیگر شورای امنیت نیز بوده‌ایم، که هر دو در زمان ریاست‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد و  در رابطه با پرونده‌ی هسته‌ای بوده‌، که  آخرین آنها (قطعنامه‌ی ۱۷۳۷) تدابیری جهت تحریم ایران تا زمان تعلیق کامل غنی‌سازی اورانیوم پیشبینی می‌کند.

اگر از دو قطعنامه‌ی اوَل،‌ یعنی قطعنامه‌های ۴۵۷ و ۴۶۱ سال ۱۹۷۹ در مورد گروگان‌گیری کادر سفارت آمریکا بگذریم- که در هر حال، فارغ از سایر ملاحظات، اقدامی خلاف حقوق بین‌الملل بوده -  از بررسی قطعنامه‌‌های بعدی می‌شود به وضوح عملکرد غیر مستقل،‌ سیاسی و غیر حقوقی شورای امنیت در قبال  ایران را در دو دهه‌ی اخیر استنتاج کرد:

 

۱- اوَلین قطعنامه‌ بعد از ماجرای گروگان‌گیری، قطعنامه‌ی ۴۹۷ شورای امنیت است، که با  تاخیر غیر قابلِ توجیه یک هفته‌ای،‌ پس از تعرض نیروهای عراق به حریم مرزی ایران، در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۹صادر می‌شود. در این قطعنامه، با وجود مشاهده‌ی نقض آشکار ماده ی ۲ منشور سازمان ملل توسط عراق،‌ شورای امنیت از محکوم کردن مستقیم و صریح این کشور خودداری می‌کند، و تنها پس از یادآوری و ذکر چند اصل کلَی حقوقی، از هر دو طرف (ایران و عراق) تقاضای خویشتن‌داری و خودداری از توسل به زور می‌نماید. در بند یک متن قطعنامه‌، که صریحاً متجاوز و قربانی را در یک سطح از تقصیر و مسئولیت قرار داده،  چنین آمده است: 

 

 Calls upon Iran and Iraq to refrain immediately from any further use of force and to settle their dispute by peaceful means and in conformity with principles of justice and international law 

 

این در حالی که در شرایطی مشابه، پس از حمله‌ی عراق به خاک کویت در تاریخ دوَم اوت ۱۹۹۰، شورای امنیت بدون وفقه، در همان روز در نشستی فوق‌العاده، در قطعنامه‌ای شدید‌اللحن (قطعنامه ۶۶۰)، ضمن تاکید بر نقض حقوق‌بین‌الملل توسط عراق و ضمن محکوم کردن آن کشور در همان بند اوَل، صریحاَ خواستار خاتمه بدون شرط  اشغال و عقبنشینی فوری عراق به مزرهای قانونی خود می‌شود.

 

۲- قطعنامه‌ی بعدی، قطعنامه ۵۱۴، با تاخیری سه ساله پس از اشغال شهرهای مرزی ایران،‌ در حالی که نیروهای ایرانی به تنهایی ارتش عراق را پس زده و خرمشهر را در برابر انفعال جامعه بین المللی آزاد کرده بودند، به تاریخ ۱۲ جوئیه ۱۹۸۲ توسط شورای امنیت صادر می‌شود. در این قطعنامه نیز، شورای امنیت،‌  بدون کوچک‌ترین اشاره به نزدیک به ۶۰۰ روز اشغال غیرقانونی بخش قابل توجهی از خاک ایران توسط عراق یا صدور هیچ‌گونه محکومیت در این رابطه، و بدون نام بردن از مقصر، در ماده دوَم قطعنامه از "نیروها"  - که واژه ای است مجهول و قابل تفسیر -  تقاضای عقبنشینی به مرزهای شناخته‌شده بین‌المللی می‌نماید: 

 

 Calls further for a withdrawal of forces to internationally recognised boundaries

 

بسیاری از ناظران،‌ سکوت شورای امنیت و "جامعه‌ی جهانی" در برابر  تجاوز عراق به خاک ايران را، چه در زمان اشغال چه بعد از آن،  نشانه‌ي حمايت قدرت‌های بزرگ از صدام‌ حسین تفسیر می‌کنند. حمایتی که از لحن فطعنامه ها، که در هیچ یک از موارد حق ایران در دفاع از تمامیت ارزی و حاکمیت ملَی خود را به رسمیت نشناخته بودند، قابل مشاهده است.  

قابل ذکر است که در قطعنامه‌ی ۵۲۲ که حدود سه ماه پس از قطعنامه  ۵۱۴ صادر می‌شود، از حسن نیت عراق در تلاش برای برقراری صلح نیز قدردانی به عمل‌ می‌آید.

 

 ۳- طی سال‌های بعد، حتی استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی شيميايی توسط عراق نیز توسط شورای امنیت، که مطابق اصل ۲۴ منشور سازمان ملل عهده دار پاسداری از صلح و امنیت جهانی است، محکوم نمی‌شود. در این مورد نیز، بررسی قطعنامه‌های شورای امنیت نشان می‌دهد که این نهاد، در مورد بدترین نقض قوانین جنگ نیز  نهایتاً به یادآوری یک سری اصول عمومی و به تذکراتی با زبانی کلی بسنده کرده و بدون اشاره‌ی مستقیم به عراق و بدون صدور محکومیت، حداکثر باز از "هر دو طرف" تقاضای خویشتن‌داری می‌کند.

با وجود عضویت عراق از سال 1931 در  پروتکل  ۱۹۲۵ کنوانسیون ژنو مربوط به "ممنوعیت استفاده از گازهای سمی و خفه كننده"، و با وجود  مشاهده‌ي نزدیک به 50 مورد مستند استفاده از این نوع سلاح‌ها توسط عراق تنها طی ۴ سالِ اوّل جنگ در شهرهای مرزی ایران، واژه‌ی "سلاح شیمیایی" برای اوّلین بار در قطعنامه‌ی ۵۸۲  سال ۱۹۸۶، یعنی بیش از ۶ سال پس از آغاز جنگ و بعد از هزاران کشته و مجروح شیمایی ایرانی، در متون قطعنامه‌ها ظاهر می‌شود. امَا در این قطعنامه‌  نیز، شورای امنیت از استفاده‌ی سلاح‌های شیمیای (بدون ذکر نام خاطی) تنها ابراز "تاسف" می‌کند:

 

 Also deplores the escalation of the conflict, especially territorial incursions, the bombing of purely civilian centres, attacks on neutral shipping or civilian aircraft, the violation of international humanitarian law and other laws of armed conflict and, in particular, the use of chemical weapons contrary to obligations under the 1925 Geneva Protocol

 

بی تفاوتی و چشم‌پوشی "جامعه جهانی" و  شورای امنیت در برابر استفاده‌ی مکرر سلاح شیمیایی توسط رژیم صدام حسین علیه رزمندگان ایرانی، و نادیده گرفتن شکایات ایران در این راستا، سبب شد تا غیر نظامیان سردشت، زرده، پيرانشهر و سرانجام حلبچه نیز در سال ۱۹۸۸، از استشمام گازهای کشنده‌ی عراق بی بهره نمانند. 

 

۴- قطعنامه‌ی معروف ۵۹۸ از تعیین متجاوز و محکومیت آن،  طبق روال قطعنامه‌هاي پیشین، خودداری می‌کند و تنها "از دبیرکل درخواست می‌کند که با مشورت با ایران و عراق، مسئله تفویض اختیار به یک هیأت بی‌طرف برای تحقیق راجع به مسئولیت منازعه را بررسی نموده و در اسرع وقت به شورای امنیت گزارش دهد".

سه سال بعد از پايان جنگ در سال 1991، در فضایی که عراق با تجاوز به کویت از مقام نانوشته‌ي "متحد غرب" به موضع "دشمن" تنازل پیدا کرده بود،‌ دبير کل وقت سازمان ملل، این کشور را آغازگر جنگ با ایران معرفی می‌کند، ولی باز هم هیچ‌گونه قطعنامه‌ی رسمی و الزام‌آور از منظر حقوق‌بین‌الملل توسط شورای امنیت در اين باره صادر نمی‌شود و موضوع پرداخت خسارت های جنگی، تا به امروز،  همچنان معلق باقی می‌ماند.

 

۵- در مورد پرونده‌ی هسته‌ای نیز، عملکرد شورای امنیت، در پذیرش و تدوین دو قطعنامه‌ی ۱۶۹۶ و ۱۷۳۷، مطابق الگویی بوده که طی سال‌های جنگ مرور کردیم. در این موارد نیز می‌بینیم که در حالی که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، پس از نزدیک به ۲۰۰۰ روز بازرسی، هیچ مدرکی دال بر انحراف فعالیت‌های هسته‌ای ایران ارائه نکرده، و در حالی که حتی در ارجاع غیر قانونی پرونده‌ از شورای حکام آژانس به شورای امنیت  نیز اشاره‌ای به دستیابی ایران به فناوری غیر صلح‌آمیز هسته‌ای نشده، پرونده‌ی ایران تحت فصل هفتم منشور، که مختص به کشورهای ناقص صلح  و امنیت جهانی است، مورد بررسی قرار می‌گیرد. 

  

در هر حال،‌ رویکرد جانبدارانه و سیاسی "جامعه بین المللی"  در قبال ایران، از بعد از انقلاب تا کنون -که امروز در ممانعت از دسترسی کشور به تکنولوژی هسته‌ای متجلی شده - چیزی نیست که بر ناظران بی‌طرف، تاریخ‌شناسان جنگ ۸ ساله یا عمده سیاستمداران ایران پوشیده باشد.

 واقعاً جای این سوال باقی است که مگر در طی 8 سال جنگ، که ایران قربانی بدترین نقض‌های حقوق بین‌الملل و‌ آشکارا در معرض اشغال و سلاح‌های کشتار جمعی قرار داشت، "جامعه‌ی بین‌المللی" و نهاد‌هایش چه کردند تا امروز از آنان انتظار انصاف و ‌ قانون‌مداری در مورد پرونده‌ی هسته‌ای داشته باشیم؟ و مگر سیر پرونده‌ی هسته‌ای از شورای حکام آژانس تا شورای امنیت سازمان ملل تا چه حد  مبتنی بر حقوق‌بین‌الملل بوده که از این به بعد،  روند پرونده به صورت قانونی و منصفانه طی شود؟  حقیقت این است که دستگاه دیپلماسی ما نیز نتوانسته، با وجود بهبود موقعیت استراتژیک ایران در منطقه در قیاس با دو دهه ی گذشته، و با وجود افزایش نفود و توانایی های کشور به عنوان یک قدرت منطقه ای، رفتاری شایسته ی این مقام از سایر کشورهای جهان - حتی در بسیاری از مواقع از کشورهای همسوی خود - مطالبه کند.

 امَا سوال مهم‌تر این است که با چنین فضای بی‌قانونی و چنین قانون‌شکنانی، که به یقین هم اصلاح‌طلب‌ها و هم محافظه‌کاران در تحلیل‌هایشان به ماهیت آن اذعان پیدا کرده اند، چگونه باید تعامل کرد؟‌   آیا رویکرد مصالحه‌جویانه اصلاح‌طلب‌ها قابلیت نتیجه‌دهی بیشتری خواهد داشت یا ادامه‌ی خط مشی مقابله‌جویانه‌ی فعلی محافظه‌کاران؟ کدام یک از این دو خط مشی، پنانسیل بیشتری در تغییر منش و الگوی رفتاری گرداندگان با قدرت و سرسخت شورای امنیت خواهد داشت؟

دشورای کار این است که به این پرسش ها، در فضایی خالی از احساسات و در نهایت عملگرایی پاسخ دهیم.

|+| نوشته شده توسط رضا نصری در پنجشنبه هفتم دی 1385  |
 توقف عنی سازی: هدف یا وسیله؟

از مطالعه‌ی متن قطعنامه ۱۷۳۷ شورای امنیت علیه ایران - که احتمالاً اوَلین قطعنامه از  سری قطعنامه‌هایی است که در ماه‌های آینده در  پیش خواهیم داشت - این طور پیداست که - با فشارهای ایالات متحده - جنس توقعات "جامعه‌ی بین‌المللی" از ایران، تدریجاً در حال دگرگونی است و تروئیکای اروپایی به همراه واشینگتون رفته رفته گفتمان اوَلیه‌ی "لزوم توقف غنی سازی" را به سوی     "ضرورت کاهش قابلیت آسیب رسانی ایران" به کشورهای متحد غرب (عربستان،‌ قطر، اسرائیل، اردن،‌ مصر،‌ ترکیه، الخ) سوق خواهند داد. 

به نظر می‌رسد که نویسندگان قطعنامه‌ با پیوند زدن فعالیت‌های موشکی ایران به پرونده‌ی هسته‌ای - از همان سطوح اوَل متن؛ با اختصاص دادن بخش قابل توجهی از مفاد  قطعنامه به تدابیری مربوط به کاهش توانایی‌های نظامی ایران ؛ و با نشان دادن حساسیتی‌ فوق‌العاده و دقیق نسبت به نهاد‌ها و افراد  مرتبط با دستگاه نظامی و دفاعی کشور - به ویژه سپاه پاسداران -  به دنبال فراهم کردن زمینه‌هایی برای اعمال‌ فشارهای بعدی خود،‌ که قطعاً فرای پرونده‌ی هسته ای خواهند بود،‌ باشند. (رفتاری که مشابهش را در مورد عراق، در فواصل سالهای ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳ تدریجاً شاهد بودیم تا آنجا که دامنه‌ی توقعات شورای امنیت - آمریکا - از بغداد، از "خلع سلاح‌های کشتار جمعی"، رفته رفته به  "انهدام موشک های برد متوسط الصمود" نیز گسترش یافت).  

در هر حال، به نظر من، نکته‌ی قابل توجه این قطعنامه، همان‌طور که ذکر شد، بیش از هر چیز، به میان کشیدن پای سپاه پاسداران در پرونده‌ای است که اصولاً ارتباط چندانی به این نهاد ندارد، و صرف مطرح کردن آن در شرایط کنونی - به ویژه پس از تجربه جنگ ۳۴ روزه‌ی لبنان - بی ارتباط با تحلیل‌های امنیتی اسرائیل و آمریکا،‌ که سپاه پاسداران را سرمنشاء گروه‌هایی نظیر حزب‌الله لبنان و شبهه‌نظامیان مستقر در مناطق شیعه‌نشین عراق، و  مهم ترین نیروی حافظ نظام سیاسی ایران می‌دانند، نمی‌باشد.

برخی ناظران آمریکایی - مانند  Scott Ritter در کتاب Target Iran - تا آنجا پبش می‌روند که ‌هدف اصلی ایالات متحده از پافشاری بر برنامه‌ی هسته‌ای ایران را، نه توقف غنی‌سازی بلکه فراهم ساختن زمینه‌ای برای تغییر رژیم ایران می خوانند، و به نظر من جهت‌گیری این اوَلین قطعنامه،  به نوعی این گمانه‌زنی را تقویت می‌کند.  ارسال ناوگان جدید به منطقه‌ی خلیج فارس و تشدید حضور نیروهای آمریکایی در منطقه، با وجود تمام فشارهای داخلی، نیز در همین راستا قابل تحلیل است.

به هر صورت، آنچه مسلم است این است که در شرایط فعلی،‌ خروج ایران از مخمصه‌ی شورای امنیَت کار آسانی نخواهد بود.  این طور به نظر می رسد که  تا زمانی که ایران تهدیدی برای اسرائیل محسوب شود،  حتی توقف غنی‌سازی نیز تاثیر چندانی بر کاهش فشارهایی که برای دراز مدت طراحی شده نخواهد گذاشت. بعید می دانم که ایالات متحده، حالا که به بهانه‌ی توقف غنی‌سازی ارگان‌های نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران  را در تیررس خود در شورای امنیت قرار داده، به سادگی اجازه دهد پرونده‌‌ی هسته‌ای از دستور کار این نهاد خارج شود.

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نصری در یکشنبه سوم دی 1385  |
 
 
بالا